زیتون

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من» ثبت شده است

امشب بعد از یک هفته مریضی و بی حالی، خودت راه می رفتی، مثل قبل ماشیناتو بهم می کوبوندی و خاطره های ریز از برخوردهای ما تعریف می کردی! بهترین اتفاق لحظه ای افتاد که اومدی با من چشم تو چشم شدی، چشم های گردت کشیده شد، دماغت رو چین دادی و کشیدی بالا بعد لب های خندونت گفتن: مامان! دوتایی بیدار بمونیم؟!

باید دنیا همون لحظه پاز می شد! باید تموم می شد! 

***

تو حال خوب منی مصطفا! رویای شیرینی پسرک.

۰ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۲۲
مریم حدادی

اجبار همراه با تحکم، خشم درونی ایجاد می‌کنه!

***

*یک سری قوانین کوچیک و بزرگ و بچه و میانسال نمی شناسه! اثر خودش رو می ذاره!

۱ نظر ۱۵ اسفند ۹۳ ، ۰۹:۵۷
مریم حدادی

هر چقدر هم تلاش کنی که بهترین وضع مد نظر را پیش بیاوری و طبق آن جلو بروی باز هم هستند موقعیت‌هایی که پشت سرت حرف می‌زنند. درست شبیه همان موقعیتی که خودت پشت سر کسی حرف زدی و ایراد گرفتی که مگر می‌شود؟!

در زمینه بچه و تربیت‌ و رفتارهای خودمان واضح‌تر دیده می‌شود!

***

*دیدم که می‌گم!

**متن بالا در نقش جوالدوز بود.

**خدایا یک لحظه ما رو به خودمون وانگذار!

۱ نظر ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۰۰
مریم حدادی

غربت؛ غربتِ از هر طرف که نگاه‌ کنید. درست مثل درد...


***

*کاش یه چیزی پیدا می‌شد که ارزش‌ش هم‌سنگ مجاورت با شما باشه! یا غریب الغربا

۱ نظر ۱۴ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۳۰
مریم حدادی

یک‌ وقت‌هایی هرچقدر تلاش می‌کنی، می‌بینی نمی‌شود. نه این‌که خودت نخواهی یا کم بگذاری یا فقط برای تیک زدن احساس مسئولیت بخواهی که بشود! نه! مثل وقتی که توی گرگ و میش ایستادی و هرچقدر چشم‌هایت را ریز می‌کنی تا شَبَح اجسام اطرافت‌ را تشخیص دهی. ولی نمی شود. دوست داری یک چراغ قوه‌ قوی از همان هایی که شبیه نور افکن‌های خیابان هاست؛ برداری و بگیری روی هرچه که اطرافت‌ هست تا این تصاویر شبح گون تمام شوند. اما نمی‌شود!

یک وقت‌هایی می‌رسی به یک کارهایی که حدس می‌زنی آشنا هستند و قبلا هم از همان جنس کارها کرده‌ای، ولی حالا هرچقدر که تلاش می‌کنی نمی‌شود. محو است. حدس می‌زنی قبلا از کدام راه این‌طور واضح و شفاف به این نتیجه رسیده‌ای؛ یکی یکی راه‌ها را می‌روی، یا به نتیجه نمی‌رسی یا باز هم به نتیجه نمی‌رسی... تلاش می‌کنی مثل یک ماهی که بیرون از تنگ آب‌ش افتاده اما نمی‌شود!

یک وقت‌هایی باید آرام بگیری و بنشینی یک گوشه، زانوهایت را بغل بگیری و فکر کنی و فکر کنی که چرا این‌طور شد؟ حتما علتی دارد، عالمِ خدا که بی برنامه نمی‌شود که تلاش‌هایت‌ بی جواب بماند.

باید به این نتیجه برسی وقت‌هایی که همانی بودی که راضی بودی، نتیجه همانی می‌شده که می‌خواستی، دل‌ت صاف بوده و تا عمقِ آبیِ دل‌ت خدا بوده. با خودت صادق بودی که انعکاس‌ها را به راحتی‌ می‌دیدی.

باید بگردی به دنبال کوچه پس کوچه‌هایی که دوباره تو را به همان روشنایی عمیقِ دل برساند و حدس می‌زنی که باید دنبال راه جدید دیگری بود غیر از آن‌هایی که قبلا به هدف رسانده بود. باید دوباره توی کوچه های تاریک، زیر نورِ مهتابِ خدا دست به دیواره‌ها کشید و راه رفت. مطمئنی که خدا، عمیقِ آبی دل‌ت را توی همین کوچه ها گذاشته که عمق‌شان به اندازه خودت تا روح‌ت هست و ناخودآگاه می‌بینی  زمزمه می‌کنی که: چه خوش سفری‌ست خود‌گردی...

۱ نظر ۱۱ دی ۹۳ ، ۰۸:۰۰
مریم حدادی
اصل ش را بخواهی, شیرین ترین سخنرانی هایی که گوش کرده ام آن هایی بوده که حین راه رفتن روی فرش های لاکی صحن جامع, یا وقت قدم زدن در مسجد گوهرشاد یا موقع کنار زدن فرش های آویز جلوی درهای ورودی یا میان تماشای جمعیت بوده.
اصل ش همه ی آن صحبت ها, در حرم راحت تر درمان می کنند...
اصل ش حرم, خودش درمانگاه است. سخنرانی بود, چه بهتر!
۲ نظر ۲۱ آذر ۹۳ ، ۱۱:۵۴
مریم حدادی

ضربان قلب م بهم ریخته بود. پرستارها مشغول بودند. متخصص بیهوشی باید کارش رو انجام می داد پس شروع کرد به سوال پرسیدن:

+دختره یا پسر؟

-پسر

+اسم ش چی ه؟

-مصطفا

+الان آرومی؟

- دارم سعی می کنم آروم باشم!

+اپیدورال می خوای یا عمومی؟

-عمومی

+با من همکاری می کنی؟!

- ...

+بیمه ت چی ه؟

.

.

.

در تمام مدتی که ماسک روی صورت م بود و متخصص بیهوشی در حال تلاش برای آروم کردن و پرت کردن حواس من از اتفاقات دور و برم بود, من به این فکر می کردم که هر لحظه ممکنه بیهوش بشم تا این بازی نمایشی که مثلا من باید حواس م پرت بشه و به ضربان عادی برگردم, تموم بشه. 

همیشه اتفاقاتی شبیه به این وقتی کسی خواسته به عمد حواسم رو پرت کنه, احساس کردم کودک درونم مخاطب قرار گرفته نه من بیست و چند ساله!


۰ نظر ۱۹ آذر ۹۳ ، ۱۲:۵۹
مریم حدادی

فرصت کردم و نگاهی به مطالب زیتون انداختم. غلط املایی، نگارشی، ویرایشی و... برای مادری که بین آشپزخونه، تخت کودک ش و لپ تاپ و گوشی ش هروله می کنه قابل چشم پوشی هست!

خواننده عاقل باشد!

۱ نظر ۰۲ آذر ۹۳ ، ۰۹:۰۹
مریم حدادی

شاید شما هم تجربه این را داشتید که بعضی وقت‌ها ناخوداگاه یک سری جملات یا اشعار بیافتد سر زبان‌تان بدون این‌که بدانید ربط‌ش به موقعیت کنونی و حال و روز الان شما چیست؟! 

این روزها وقتی به خودم می‌آیم که دارم زیر لب زمزمه می‌کنم: "اگه طالبی، واصلی..."

۱ نظر ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۲:۲۰
مریم حدادی

هنوز این‌گوشه‌ی قلب‌م می‌سوزد. همان گوشه‌ای که فقط برای شما بود. برای لبخندهای شما...


هنوز دستم توی دست شماست و دارم با همان پاهای کودکانه می‌دوم به دنبال‌تان تا به اتوبوس توی ایستگاه میدان شهدا برسیم. هنوز دارم نفس نفس می زنم از تند تند راه رفتن‌تان. هنوز هم دارم با همان حس کودکی غصه می‌خورم که صبح به این زودی به جای این‌که بروید فلکه آب سلام بدهید و بعد هم بروید مغازه را باز کنید دارید من را این همه راه می‌برید تا به مدرسه برسم. هنوز هی توی گوش‌م زمزمه می‌کنید، گریه نکن بابا! خانوم معلم‌ت هم توی همین اتوبوس هست... هنوز دارید پشت در مدرسه برای‌م دست تکان می‌دهید و من که کل راه را بغض کرده بودم از نمی‌دانم چه، می‌روم پشت در مدرسه و اشک می‌ریزم. ببین! هنوز دارم اشک می‌ریزم...


اشک می‌ریزم که قول دادی می‌آیی به خانه‌م و نیامدی... این بغض سربسته تا کی توی خانه‌ای که نیامدی باشد؟!


هنوز صدا می‌زنم: پدربزرگ!
بر‌می‌گردی و می‌گویی: ها! جان!
۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۴۳
مریم حدادی