زیتون

+ مامان؟ این چراغ چیه روشن شده؟

- می گه مایع جلادهنده ش تموم شده.

+ تره بار داره؟

- آره فکر کنم.

+ فردا بریم بخریم!

***

* روز دختر مبارک!

** سیصد و شصت و پنج روز سال تو دلم قند آب میشه از پسرداشتن! به خصوص وقتی با این حواس جمعش دلبری می کنه!

۰ نظر ۲۵ تیر ۹۷ ، ۰۲:۳۸
مریم حدادی

این روزا وقتی به مصطفا می گم واسه فلان کار خوبت؛ فرشته مهربون جایزه گذاشته کنار، چشم های تیله ای اش پر از برق میشه می خنده. آویزون میشه و هی می گه بگو چی گذاشته کنار بگو!

وَجَواَّئِزَ السّآئِلینَ عِنْدَکَ مُوَفَّرَةٌ

 من فقط بلدم دستمو بلند کنم. حتی مثل مصطفا کار خوب در حد قد و قواره خودم انجام ندادم؛ ولی می گن اگه بپرسی، اگه گردن کج کنی، اگه بگی تو مهربون ترینی؛ بازم جایزه می ذاری کنار! حالا خدایا بگو جایزه ت چیه؟

***

* وسط خستگی های بچه داری و درس و غربت و… خودمو سنجاق همین وعده های خوبت کردم

** پاکی این حرفای مصطفا دقیقا خود لحظه استجابتِ وقتی اینقدر به فطرتش، به خداش نزدیکه…

۰ نظر ۲۳ تیر ۹۷ ، ۰۲:۳۱
مریم حدادی

هیچ وقت فکر نمی کردم چرخیدن و انتخاب بین کالکشن های ساده و کم تنوع تک پوش ها و پیراهن های مردانه اینقدر سخت و دوست داشتنی باشد. 

هی چهارخانه ها را کنار راه راه های نامتقارن می گذارم و نمی توانم بین یکی شان انتخاب کنم؛ یا سبز و آبی هایی که چهارراه سخت تصمیم گیری می شوند! 

ترش و شیرین زندگی وسط همین انتخاب هاست. وسط همین تصورها که کدام رنگ بیشتر به "او" می آید. 


۰ نظر ۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۸:۳۶
مریم حدادی


در دنیایی که مساحت مثلث و ذوزنقه، مهم‌تر از مساحت خاک دزدیده شده سرزمین تو است، نفس کشیدن کار سختی است!

***

*رزان

**حرفی نیست...

۰ نظر ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۷:۵۹
مریم حدادی

آیات سجده دارند

چشم‌های‌ش...


****

* چشم‌های‌ش را همان کسی آفریده که آسمان‌ها و زمین را با همه عظمت‌شان!
با همان زیبایی و وسعت...

**عنوان، آیه سوم سوره مبارکه ملک است.

۰ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۰
مریم حدادی

امسال هم با این زمزمه درونی شروع شد که اگه شهید نشی، می‌میری...


***

*می‌دونستی؟!

**می دونستی!

***آمدنم بهر چه بود؟!

۰ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۱۳
مریم حدادی

یادتون باشه خستگی هاتون رو هیچ وقت رمان نکنید!

***

*ملغمه ای از احساسات متناقضم!

**پیاده نشو از کشتی اقای نویسنده…

۰ نظر ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۳۷
مریم حدادی


هذه کل الحکایة

نحن عشاق الولایه...


*****

*همین کافیه واسه تسکین دردهای کوچه وخیابان‌های این روزها…

**یه گوشه از تلگرام شلوغم خوندم این شیرین دلنشین رو…

۰ نظر ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۴۲
مریم حدادی

-اینقدر در زدن اینقدر در زدن؛ تا اینکه عصبانی شدن درُ محکم باز کردن! 

سه تا بچه ترسیدن، مامانشون مریض شد حالش بد شد…

+اسم مامان شون چی بود مصطفا؟

-حضرت زهرا

****

*سلام خدا بر مادری که هنوز هم برای ما مادری می کند…

۰ نظر ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۵۸
مریم حدادی
حتما تا حالا تجربه کردید که یک رضایت درونی چطوری می تونه اسباب شادی رو براتون به وجود بیاره! هی تک تک سلول های وجودتون بگن چه خوب شد که بین بله و نه! بله رو انتخاب کردی! هر کدوم از جواب ها به هر حال سختی خودش رو داشت، ولی شیرینی این بله هی تکرار میشه و می پیچه توی روح تون! منعکس میشه انگار! شش سال گذشت از بله ای که دادم! شش سال و خوشحالم که توی تلخی ها و شیرینی هاش قدم به قدم کنار هم بودیم، خدا رو  دیدیم توی هر مرحله ش. کاش توی هر لحظه ش ببینیم...

این عید رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، وقتی مصطفا وسط مولودی ها می گه: مامااااان! آقاهه گفت مصطفا! خوشحالم که اسمت رو اینقدر زیبا انتخاب کردیم پسرک! نعمتی بود این حلاوتش توی دل ما و پافشاری مون...

یه گوشه دلم گنبد خضرا برای همیشه موندگار شده تا وسط سختی های تربیتی و... بگم مصطفا! سپردمت دست صاحب اسمت و یه نفس عمیق بکشم! اصلا همه آرامش اسمت توی همین لحظه ها به کار میاد!

***
*می دانی؟!
**هدف هاتون رو دنبال کنید! به نتایج خوبی می رسید! قول می دم!
۰ نظر ۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۷
مریم حدادی